تبليغاتX
ققنوس


ققنوس

یه پرنده که فقط خاکسترش مونده

منظورم از اینکه نوشتم هیچکس منو دوست نداره این بود که کسی برام نظر نذاشته. گرفتین؟؟؟
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:48 توسط نفس| |

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده موندنی

تو امید انتظاری تو دلای نا امید

مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

چه غریبونه گذشتن جمعه های سوت و کور

هنوز اما نرسیدی ای تجلی ظهور...

                                                                          با تشکر از خواننده محبوبم علی لهراسبی

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:26 توسط نفس| |

هیچ کس منو دوست نداره؟؟؟
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:2 توسط نفس| |

خدایا!متبرکم گردان تا یگانه درسم را بیاموزم.اتکای کامل به تو!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:55 توسط نفس| |

چرا ما آدم ها خدا را تو بیشتر جاها نمی بینیم؟ مگه می شه آدم یه جایی را واسه گناه کردن پیدا کنه که خدا نباشه؟؟؟ ما معمار فرداهای خودمون باشیم بهتر نیست؟ برو یه جای ساکت بشین و سعی کن که به خدا فکر کنی فقط خدا...یه چیزی تو مایه همون مدیتیشن. چند دقیقه می تونی به چیزهای دیگه جز خدا فکر نکنی؟ ما فقط تو سکوت به گذشته ی پوچ خودمون فکر می کنیم تا اینکه به خدا فکر کنیم. اما من تمرین کردم و تونستم. حالا امتحان کن. تو هم می تونی...شاید...
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:50 توسط نفس| |

درون هر کس قدرت انجام کارها دانستن و عشق ورزیدن هست. تفاوت انسانها در استفاده از این قدرتها است. 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:45 توسط نفس| |

تو نخواستی که بمونی کنارم پیش دل زارم

بدونی که من یه بیقرارم

بدونی که من چشم انتظارم

ندونستی با دلم چه کردی تو به رنگ زردی

تو نشونی از شبای سردی

واسه قلبم همیشه یه دردی...

این هم یه آهنگ زیبا از علی رضا روزگار عزیز

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:52 توسط نفس| |

 دلم واسه دلتنگی خیلی تنگ شده. تازگی ها هم بهونه گیر شدم. نمی دونم زندگی چرا اینقدر ما را می پیچونه. یه کار اشتباه آدم و حوا ما را انداخت تو دنیای پر از تکرار.نه نه نه...اشتباه برداشت نشه. من می گم خسته شدم چون یه تکرارم. دلم برای دختر بچه ها و پسر کوچولوهای دنیامون که محتاج یه دنیا محبت ما هستن می سوزه. گناهشون چیه؟؟؟ خدا گفته بدهید و ببخشید تا منم بهتون ببخشم. خدا می گه بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را. یعنی دعا کن فقط دعا. دادا جی . پی . واسوانی میگه هر وقت همه جا هر طور و هر لحظه خدا را به یادت بیار.غصه ی این را نخور که از خدا چیزی خواستی و نداد. بدون یا حکمته یا قسمته یا رحمته و یا اینکه یه چیز بهتری می خواد بهت بده. خدا واسه ما بد نمی خواد این مائیم که سرنوشت خودمون را با ندونم کاری تغییر می دیم.این را داشته باشین تا بعد... 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:47 توسط نفس| |

کسی که دارای زندگی ساده و طبیعی است هیچگاه دچار فقر نمی شود. او به هر آنچه دارد خرسند است. اما کسی که زندگی پیچیده و تصنعی دارد هیچگاه به اندازه کافی غنی نمی شود. پیوسته بیشتر و بیشتر می خواهد.
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:33 توسط نفس| |

 

قاصدک هان چه خبر آوردی؟ از کجا از که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی اما...اما... گرد بام و بر من بی ثمر می گردی. انتظار خبری نیست مرا ، نه ز یاری نه ز دریا نه دیاری، برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس، برو آنجا که تو را منتظرند، قاصدک در دل من، همه کورند و کرند.

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 1:17 توسط نفس| |

آن کس که به پلیدی ها می اندیشد، به پلیدی می رسد، و به مرور زمان پلید می شود. آن کس که به پاکی می اندیشد، هاله ای از پاکی پیرامون خود خلق می کند و با گذشت زمان چون مروارید پاک می شود.
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:58 توسط نفس| |

زندگی هر روز و هر لحظه ما را به آزمون می کشد. اگر می خواهید در این آزمون موفق شوید، خواست خدا را بپذیرید. بگذارید خواست خدا راهنمایی تان کند. خواسته های آن کس که اراده ی خدا را دنبال می کند با خواست خدا یکی می شود. چنین فردی فقط آرزومند آن چیزی است که خدا می خواهد. این امر نخست دردناک به نظر می رسد. اما با گذشت زمانانسان در می یابد آنچه را آزمونی شقاوتمند می پنداشت، فقط آمادگی ملاطفت آمیزی برای انجام کاری شگفت انگیز بوده است.

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:57 توسط نفس| |

جسمی که به جستجوی ارضای حواس است گور روح می شود. حرکت امیال چون حرکت امیال مرگ است.

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:27 توسط نفس| |

رد پای خدا

خدایا! نمی دونم چی بگم...

شبی خواب دیدم درطول ساحل با پروردگارم قدم میزنم.

سراسر آسمان صحنه هایی از زندگی ام را نشان میداد. برای هر صحنه به دو ردیف رد پا روی شن توجه کردم؛ یکی به من تعلق داشت و دیگری به خداوند.

وقتی آخرین صحنه در مقابلم نمایان شد، باز به رد پاها نگریستم.. فقط یک ردیف رد پا باقی مانده بود.

همچنین متوجه شدم که این در بدترین واندوه بارترین اوقات زندگی ام اتفاق افتاده بود. مضطرب شدم و از پروردگار پرسیدم:

پروردگارا، تو گفتی که از هنگامی که من تصمیم گرفتم از تو پیروی کنم، تو تمام راه را با من گام خواهی برداشت، اما من متوجه شدم که در طی سخت ترین اوقات زندگی ام فقط یک رد پا وجود دارد، نمی فهمم چرا، وقتی به تو بیشتر احتیاج داشتم، تو مرا ترک کردی!؟

پروردگار پاسخ داد: فرزند عزیزم، من تو را دوست دارم و هرگز رهایت نمی کنم.

در دوران آزمون ورنج تو، وقتی فقط یک ردیف رد پا می بینی زمانی است كه من تو را در آغوشم می بردم .

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:21 توسط نفس| |

دلم واسه دیدن تنگ شده. دلم واسه خود بی نقابم تنگ شده. خسته شدم. می خوام خودم باشم و خدا. تنهای تنها. من گریه کنم و خدا نازم کنه. من غم هامو بگم و خدا آرومم کنه. من مشکلمو بگم و خدا راهنمائیم کنه.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:5 توسط نفس| |

همه چیز گذراست.خدایا! فقط عشق تو جاودانه است...

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:59 توسط نفس| |

چشم به راه آنچه می خواهی نمان، بلکه با تمام وجود آن را بجوی و بدان که در نیمه راه با تودیدار خواهد کرد.

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 2:6 توسط نفس| |

چون چراغ که بی روغن روشن نیست، انسان هم بدون خدا زنده نیست.

خدایا!  در تو آمیخته ام. تو در منی و من در توام. دیگر از تو جدا نیستم، چرا که در تو غرقه ام.

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 2:5 توسط نفس| |

 اگر نفرت را با نفرت پاسخ دهید، همچنان ادامه خواهد یافت. فقط عشق، فروتنی، بخشایش و شکیبایی می تواند نفرت را ریشه کن کند.

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 2:4 توسط نفس| |

نور همه روشنایها! نور خدا! بر من بتاب تا فرزند نور (تو) گردم.
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 2:3 توسط نفس| |

دیگه طاقت ندارم.یه گیتار شکسته همدم من...

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:49 توسط نفس| |

هرگز خنده را از یاد مبر. غرور نیز نباید مانع گریستن تو شود. با خندیدن و گریستن است که زندگی معنای کامل می یابد.

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 1:20 توسط نفس| |

نمی دونم چی بگم ولی خوشحالم که اومدم
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:14 توسط نفس| |

من اومدم که بمونم.

از غیبت طولانی که داشتم چیزی نپرسید.

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:13 توسط نفس| |

هنوزم در پی اونم

که اشکامو روی گونم

با اون دستای پر مهرش کنه پاکو بگه جونم

بگه  جونم نکن گریه منم اینجام

بذار دستاتو تو دستام

تو احساس منو می خوای منم ای گل تو را میخوام

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:10 توسط نفس| |

بردی از یادم   دادی بر بادم از غم آزادم

خدایا خودت به عاشقا کمک کن

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:6 توسط نفس| |

دیشب چقدر یخ زده بودم بدون تو

 یک جنگل آفت زده بودم بدون تو

دیشب که بانگ صاعقه آرام گوش برد

 دیشب که باد روح مرا روی دوش برد

دیشب چقدر محو تب معجزه ات شدم

مجنون رنگ پیرهن نیلی ات شدم

یک مرد دست خونی وخیس مرا کشید

رویت سیاه ماندی و گیس مرا کشید

تو ماندی و دل مرا همه ی شب کتک زدند

تو ماندی و به صورت آئینه چک زدند

گفتم خدا به خیر کند یا امام توس

گفتی برای دفعه ی آخر مرا ببوس

یکدفعه بند های صدایم شکفته شد

با تازیانه خاطره هایم شکفته شد

باران لباس های مرا خیس کرده بود

کاش مادر دوباره موی مرا گیس کرده بود

این هفته ها که جنبه ندارند بدون تو

تقویم ها که شنبه ندارند بدون تو

حالا که زیر بار غمت آب می شوم

هر نیمه شب مزاحم این خواب می شوم

امشب بیا به خاطر یک مشت حرف سرد

ایمان نیاوریم به آغاز فصل سرد

رفتی تو از کنار من بی هیچ علامتی

من میزبان عشق تو بوده ام ناسلامتی

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 2:17 توسط نفس| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 2:14 توسط نفس| |

تا نگاه می کنی وقت وقت رفتن است پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عظیمت تو نا گزیر می شود آه ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چه زود دیر می شود.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 2:2 توسط نفس| |

گل دوستی هیچ وقت نمی میره...
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:43 توسط نفس| |


:قالبساز: :بهاربیست: